95

دیروز اینجا یه عیدی بود . بعد خارجی های اینجا واسه خاطر دل خودشون یه مراسمکی گرفته بودن که شامل دو تا پرزنتیشن در مورد ازبکستان و هند شد و یه مراسم سنتی واسه مردم اینجا و شام که شام هندی و ازبکی بود

با یه دختر یمنی آشنا شدم که به همراه شوهرش اینجا زندگی میکردند و به خاطر جنگ از کشورشون کوچیده بودن. از اول که منو دیده بهم میگه شبیه یکی از دخترعموهای من هستی با هر حرکت و هر کلمه ای که من می گفتم باز اینو تکرار می کرد آخر دست که سبحان الله گفتن افتاد :دی

اسمش ابتسم بود به معنی این که یه عده ای در حال خندیدن هستند ولی من یه جور دیگه میگفتم که میگفت این مدل که تو میگی میشه فعل امری و به معنی"بخند" هست من گفتم بهت می گم تبسم راحتره واسم گفت نه بگو اسمایل یعنی لبخند :)


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

وبلاگ شخصی امیر علی نیا sāp̄ərā סָפְרָא ???????????????? ترانه خواندن به وقت باران Azinshahre دوار آموزش نصب کولر گازی و محصولات کولر گازی دانلود آهنگ جدید و شاد جادوی کلمات | سایت تفریحی , سرگرمی مـــیـــم . عـــیــــن فلسفه های لاجوردی